صبحانه ي دنیا و محمد

فَطور دنیا و محمد

صبحانه ي دنیا و محمد

کانت دنيا و هي أخت محمد، طالبةَ جامعةِ ریِ و أخاها تلمیذاً.

دنیا خواهر محمد، دانشجوی دانشگاه ری، و برادرش دانش آموز بود.

فی یوم من الأیام،(عند الفجر) من اول الصبح (قالت لأخیه):

یکی از روزها(موقع صبح) اول صبح(به برادرش گفت):

دنیا: السلام علیکَ یا أخی

سلام برادر

محمد: و علیکِ السلام یا أختی، صباح الخیر

سلام خواهرم، صبح بخیر

دنیا: شکراً، کیف حالکَ؟

ممنون، حالت چطور است؟

محمد : أنا بخیر، الحمد لله

من خوبم، شکر خدا.

و عند ذلک جائت امّهما و قالت:

در آن هنگام مادرشان آمد و گفت:

ام: ماذا تأکلان للفَطور؟

برای صبحانه چه چیزی می خورید؟

دنیا: یا أمی ماذا موجود؟

مادر جان چه چیز هست؟

الام: السُّکر و الشّای، الجُبن و المربّی، الحلیب و الخبز.

شکر و چای، پنیر و مربا، شیر و نان.

محمد: أنا آکل الخبز و الحلیب، السّکر و الجبن.

من نان و شیر، شکر و پنیر می خورم

دنیا: أنا آکل الشای و الخبز و المربی.

من چای و نان و مربی می خورم.

الام: هذا جیّد(هذه فکرة طیّبة)، تفضلا

این فکر خوبی است، بفرمائید.

محمد: إنّ أستاذنا یرید تعلیمَ الحوار، فوقَ مطالبِ الدرسیة فی کتابنا، و نحن نحبّ أن نتعلمَ الحوار باللغة الأنجلیزیا، إن شاء الله.

استاد ما می خواهد غیر از مطالب درسی موجود در کتابمان، بما مکالمه بیاموزد، و ما دوست داریم که گفتگو به زبان انگلیسی یاد بگیریم و اگر خدا بخواهد.

دنیا: هذا فکرة طیبة، سأساعدک أخی ، یلزم أن نتلکمَ باللغة الإنجلیزیّ لتقویة تکلِمنا فی هذه اللغة.

این فکر خوبی است، برادرم، من به تو کمک می کنم، لازم است برای تقویت زبان انگلیسی با هم صحبت کنیم.

الام: یا ولدای! أسرعوا(حیّوا) کانت الساعة سبعةً.

فرزندان من بشتابید ساعت هفت شد.

محمد: نعم یا والدتی.

بله مادر جان.

دنیا: علی عینی یا والدتی.

چشم مادر جان

عند ذلک، ذهب محمد إلی مدرسته و أختها دنیا إلی جامعتها.

در این هنگام محمد به مدرسه اش رفت و خواهرش دنیا به دانشگاهش.

الحوار فی الشراب و الطعام(5)

الحوار فی الشراب و الطعام(5)

مکالمه درمورد نوشیدنی و خوردنی ها

.............................. مکالمه اول

ق: السلام علیک یا سعید.

سلام سعید

س: وعلیک السلام، کم وجبة تأکل فی الیوم؟

سلام. درروز چند وعده غذا می خوری؟

ق: آکل ثلاث و جبات: الفَطور و الغداء و العشاء. و أنت؟

سه وعده، صبحانه، ناهار، شام. شما چه؟

س: هذا کثیر جداً، أنا آکل وجبة واحدة، قلّل من وجباتک؟

این زیاد است، من یک وعده بیشتر نمی خورم، وعده هایت را کم کن.

ق: لا یکمن التقلیل، أنا أحسّ الضعف فی قلّتها.

کم کردن امکان ندارد، من اگر کم کن احساس ضعف می کنم.

س: ماذا تأکل فی الغداء؟

ناهار چه می خوری؟

ق: آکل الخبز و اللحم والأرز و الدجاج. و ماذا تأکل أنت؟

نان و گوشت و برنج و مرغ. شما چه می خورید؟

س: آکل السمک و السطة و الفاکهة.

من ماهی و سالاد و میوه می خورم.

ق: هذا یشهد بقلّة وزنک و أنت نحیف جداً، و ما وزنک؟

این گواهی می دهد که وزمن کم است، تو خیلی لاغری، وزنت چقدر است؟

س:  وزنی ستون کیلاً. ما وزنک أنت؟

وزن من شصت کیلو است. وزن شما چقدر است؟

ق: وزنی مأة کیلاً.

وزن من صد کیلو است.

س: أنت سمین جداً.

تو واقعاً چاقی.

حوارهای بعدی را در ادامه مطلب ببینید

ادامه نوشته

الحوار حول الصلوة(6)

الحوار حول الصلوة(6)

مکالمه در مورد نماز

................................. مکالمه اول

صالح: السلام علیک. أین تصلی الصلوات الخمس؟

سلام. نمازهای پنج گانه را کجا می خوانی؟

محسن:  و علیک السلام. أصلی الصبح فی بیتی و الظهر والعصر فی المدرسة و المغرب و العشاء فی مسجد امیرالمؤمنین(ع). و أین تصلی أنت؟

سلام. نماز صبح را در منزل و ظهر و عصر را در مدرسه و مغرب و عشاء را در مسجد امیرالمؤمنین(ع) می خوانم. تو نمازهایت را کجا می خوانی؟

صالح: أصلی الصلوة الصبح فی مسجد الحجة(عج) و الظهر و العصر فی مسجد الکبیر و المغرب و العشاء فی مسجد سلمان.

من نماز صبح را در مسجد حجت(ع) و ظهر و عصر را در مسجد بزرگ و مغرب و عشاء را در مسجد سلمان می خوانم.

محسن: متی تستیقظ لصلوة الفجر؟

کی برای نماز صبح بیدار می شود؟

صالح: بعد اذان الفجر؟

بعد از اذان صبح.

محسن: لماذا تستیقظ متأخراً؟

چرا دیر بیدار می شوی؟

صالح:  لا أستطیع، أعمل فی اللیل.

نمی توانم زود بیدار شوم. چون شب کار می کنم.

محسن: ضع المنبّه بجانبک و إستیقظ مبکراً.

یک ساعت زنگی کنارت بگذار، و زود بیدار شو.

صالح: علی عینی، هذه فکرة طیبة.

چشم ،فکر خوبی است.

محسن: أنا سأسافر الی مشهد الرضا(ع). إن شاء الله.

من بزودی به مشهد الرضا (ع) مسافرت می کنم.

صالح: لماذا ستسافر إلی مشهد؟ للعمل أم للزیارة؟

برای چه به مشهد می روی؟ برای کار یا زیارت؟

محسن: أرید أن أزور مولای علی بن موسی الرضا(ع) و أصلی فی حرمه. إلی أین تسافر أنت؟

می خواهم مولایم امام رضا(ع) را زیارت کنم و نماز را در حرمش بخوانم. تو به کجا مسافرت می کنی؟

صالح: سأسافر أیضاً إلی مدینة قم لزیارة سیدة معصومة(س).للزیارة و صلاة الجمعة فیها.

من هم فردا به شهر قم مسافرت می کنم، برای زیارت حضرت معصومه(س) و  اقامه ی نماز  جمعه در آن جا.

محسن: هذا أذان الظهر، هیّأ بنا إلی المسجد.

این اذان صبح، آماده شو برویم مسجد.

صالح: أنا أصلی فی البیت.

من در خانه نماز می خوانم.

محسن: لماذا تصلّی فی البیت؟ هل أنت مریض؟ المسجد قریب منک.

برای چه در خانه؟ مگر مریضی؟ مسجد نزدیک شماست.

صالح: لست مریضاً و لکن أنا کسلان.

من مریض نیستم، ولی خسته هستم.

محسن: صحیح، آسف.

درست است، متأسفم.

صالح: أنا ذاهب إلی المسجد.

من می خواهم بروم مسجد.

محسن: إنتظر، أنا ذاهب معک.

منتظر باش من با تو می آیم.

حوار دوم در ادامه مطلب

ادامه نوشته

الحوار فی الأسرة(2)

الحوار فی الأسرة(2)

مکالمه در خانواده

حوار اول

محمد: السلام علیکم

سلام

علی: و علیک السلام. هذه صورة من؟

سلام، این عکس کیست؟

محمد: هذه صورة أسرتی.

این عکس خانواده ام است.

علی: مَن هم؟

آنها کیانند؟

محمد: هذا أبی هو مهندس و هذا جدّی.

این پدرم است، او مهندس است و این جدّم است.

علی: هل هی جدّتک؟ و مَن هی؟

آیا او مادر بزرگت است؟ و او کیست؟

محمد: نعم، هذه جدتی و هی أمی، هی طبیبة.

بله، این مادر بزرگم است و او مادرم است، او پزشک است.

علی: هذا أخی حسین، هو طالب و هذه أختی، هی معلمة.

این برادرم حسین است، او دانشجو است، و این خواهرم است، او معلم است.

محمد: هل هذه شجرة؟

آیا این درخت است؟

علی: نعم، هذه شجرة، هذه أسرة الرسول(ص).

بله، این درخت است، این خانواده پیامبر (ص) است.

محمد: هذا والده و هذه والدته.

این پدرش است و این مادرش.

علی: و هذا إبنه إبراهیم و هذا إبنه قاسم.

و این پسرش ابراهیم و این پسرش قاسم است.

محمد: هذا عمّه حمزة و هذا عمّه عباس

این عمویش حمزه و این عمویش عباس است.

علی: و هذا جدّه عبدالمطّلب و هذه عمّته صفیة.

و این پدر بزرگش عبدالمطلب و این عمه اش صفیه است.

محمد: هذه إبنته فاطمه و هذه إبنته زینب.

این دخترش فاطمه(س) و  این دخترش زینب.

علی: و هذه إبنته أم کلثوم و هذه إبنته رقیة.

و این دخترش ام کلثوم و این دخترش رقیه است.

محمد: نعم، صحیح، هم أسرة الرسول(ص).

بله، درست است، ایشان خانواده ی پیامبرند.

..................................................

حوار دوم در ادامه مطلب
ادامه نوشته

الحوار الاطفال «این عمی العباس؟»

 الحوار الأطفال «این عمی العباس؟»

(بمناسبة یوم الطفل)

کربلا مدرسة إبار و الشجاعة، کان فی وقعة کربلا رجال لا یری العالم مثلهم من قبل و من بعد. لا یکرر هذه الوقعة أبداً و یبقی فی أذهاننا أمداً.

إجتمع الأطفال فی خیمة و ذکروا عطشهم و جوعهم، هم فی حصر العدو و کاد الاعطش یقتلهم. إبتدأ بالتکلم أصغر البنات، و هی  اسمها رقیة، قالت لأختها سکینة: أین عمی العباس؟ لماذا لم یجیء لدینا؟ أنا عطشان، أنا جوعان؟

قالت لها أختها: إصبری یا رقیة، ذهب عمنا لإتیان الماء إلی الفرات. یجیء بعد دقائق إن شاء الله.

قالت رقیة: اختی! متی یجیء عمنا؟ کاد العطعش یقتلنی؟ أنا أذهب إلی العلقمة لأری عمی العباس.

قالت لها سکینة: لا! إصبری. هناک معرکة الحرب. إن کان العدو یرحمنا، أعطانا الماء. هم أعداء الله و أعداء الرسول. نحن من اولاد الرسول و هو یری مکانتنا و یتفکر فینا.

رقیة: فالآن کیف نطلع عن عمنا؟ أ یمکن از اخرج من هذه الخیمة لأنظر الی العلقمة؟

سکینة: لا اشکال فیه.

ذهب الطفل الی خارج الخیمة و وضع یدها الیمنی فوق عیناها و نظرت و قالت: ها هو عمی العباس. لقد آثر الینا.

اذاً الاطفال خرجوا من الخیمة و نظرت السکینة إلی جانب العلقمة و رأت أبیها و قالت له: یا أبته! أین عمی العباس؟

سکت الحسین و ذهب الی خیمة العباس و  خربها، یعنی هذه الخیمة لا صاحب لها. أیها الأطفال قتل عمکم.

إشتد حزن الأطفال و النساء لفقدان العم و وحدة الحسین(علیه السلام).

«هذا الحوار الخیالی شبیه ما وقع فی ذلک الزمان و صنعته لتمرین الحوار، و تقدیمه علی الأستاذ»

ترجمه متن در ادامه مطلب

ادامه نوشته

الحوار بین الزوجین

الحوار بین الزوجین

بعد المراجعة من الدرس، رأیت إمرأتی فی المطبخ و هو بتکلم بالهاتف، سلّمت لها و قلت لها، ماذا خبرک هذا؟ من امک؟ من اخیک؟و...

أنا: سلام علیک یا زوجتی

زوجتی: و علیک السلام

أنا: مع من تتکلم؟

زوجتی:  مع أمی و أخی

أنا: کیف کان حالهما؟

زوجتی: کانا بخیر

أنا: متی یجیئون بنا

زوجتی: لا معلوم، لهما شغل کثیرة و وقتهما قلیل

أنا: ما خبرک من البیت؟

زوجتی: ذهب إبننا الی المدرسة و أنا استیقضت متأخراً

أنا: لماذا متأخراً؟ کلما ذهبت إلی المدرسة کان أری النسوان مشغول بالریاضة الصبحیة

زوجتی: لی مشکل، للکسلان و کثرة الحاجة إلی النوم

أنا: الیقضة من أول الصبح یوجب السلامة و یقدم الشخص فی کل معامله و دراساته.

زوجتی: أنت لا تدری ما فی نوم الصبح من لذة؟

أنا: أدری و لکن هذا عادة البومة، هم یستیقضون اللیل و ینامون النهار.

زوجتی: یعنی أنا بوم؟

أنا: لا، لکن أوصیک بإستیقاض الصبح مبکراً، للسلامة و سرعة الأعمال.

زوجتی: هذا صحیح و لکن مشکل جداً

أنا: إذا أردت أن تستیقض مبکراً، یلزمک المنبّه.

زوجتی: بماذا أستیقض نفسی؟

أنا: تستیقضی بالساعة أو الجوّال(الهاتف الناقل)

زوجتی: أشکر من تذکارک و أجتهد فی إعمال نصایحک

أنا: شکراً لک، وفّقک الله

ترجمه متن در ادامه مطلب

ادامه نوشته